تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


داد بابا جان  

اول پاییز بود و در کلاس دفتر خود را معلم باز کرد بعد با نام خدای مهربان درس اول آب را آغاز کرد گفت بابا آب داد و بچه ها یک صدا گفتند بابا آب داد دخترک اما لبانش بسته ماند گریه کرد و صورتش را تاب داد او ندیده بود بابا را ولی عکس او را دیده در قابی سپید یادش آمد مادرش یک روز گفت دخترم بابای پاکت شد شهید مدتی در فکر بابا غرق بود تا که دستی اشک او را پاک کرد بچه ها خاموش ماندند و کلاس آشنا شد با سکوتی تلخ و سرد دختری در گوشه ای آهسته باز گفت بابا آب داد

ادامه مطلب  

بگذار تا یادی کنیم از "آب، بابا"  

بگذار تا یادی کنیم از "آب، بابا"سرمشق های "سیب، سینی، سوت، سارا"بنویس بابا، آب و نان را آبرو دادبنویس بابا زندگی را سمت و سو دادنقطه، سر خط "باز باران، با ترانه"بنویس بابا رفت میدان، بی بهانهبنویس شعر ِ "یاد یار مهربان" رادرس "شب تاریک و ماه و آسمان" رابنویس بابا روزگاری دیدبان بودروزی شعاع ِ دید ِ او تا بی کران بودامروز اما دیدگانش "سو" نداردامروز دیگر قدرت بازو نداردبابا خروشان بود روزی مثل کاروناما امانش را بریده، سرفه اکنون"آن مرد آمد"، بود

ادامه مطلب  

دیکته  

متن دیکته ی دانش آموزان کلاس اوّل ابتدایی
 
دیکته ی شُماره  ی  1                 
  آ ا  –   بـ ب  –  آب -
 با  – آبا  –  بابا  -
 بـ ب -  با  -  باب –  
 آب –  بابا  –  آبابا  -
 بـ ب – آب – آا –
       آبا  به زبان آذری : مادر
 
دیکته ی شماره  ی      2                         
 آ ا –   بـ ب –  آب –
 با  –  آبا –  بابا  –
 باب –  آبابا  –  آا –
ب ! –  آا –  بـ ب –
آب –  با -  آبا – آبابا
باب - آب! -  آا -  بـ ب –
*- آبابا به زبان آذری : پدر بزرگ

ادامه مطلب  

 

F L:امروز فهمیدم که خیلی شل ولم هر کاری کنم همینم این تو خونمه هررروز تا قبل بابا زنگ بزنه وسایلم جم میکنم منتظر میمونم که بابا زنگ بزنه تا بابا زنگ میزنه من چادرم سر میکنم کیفمم بر میدارم یه دور بابا زنگ میزنه قط میشه و بابا هر بار داد میزنه ده بار زنگ میزنم چقد دیر میجنبی و من استرس میگیرم و هربار میخوام تندتر باشم و نمیشه که نمیشه اندر احوالات الان من: دلم دل نیست و اشوبم و ظاهر ارام ارام اندراحوال هوا : عالی هست امروز بیست شهریور ۹۵ خدایا ممن

ادامه مطلب  

بابا  

 
چه غصه ای بالاتر از اینکه  ۹ شب به خانه زنگ بزنی و صدای بابا را بشنوی که: دارم ناهار می خورم.
بابا... بابا.‌. فکر کردن به تو و روزهای سخت و سیاهی که زندگی برایت ساخت وحشتناک است. بابا چرا من نمی توانم هیچ کاری برای کم کردن این همه سیاهی بکنم.
این شب لعنتی برایم غصه اورده. خوابم نمی برد.
خدایای مهربان دردهای بابا را بیشتر نکن.
 

ادامه مطلب  

من را تو چشم در راهی  

من: بابا؟ سیمبتند،ورذدنتاسبقهتمسیتبابا: یواش صحبت کن صدات خیلی بلنده من: (با خنده بدون هیچ فازی ) بابا جون همین الان صدای نماز خوندت همه جارو برداشته بود. حالا سیتباسذبزوسینشثماثهقصابابابا : آره و سیتایسنبر،وزدثتنقلاچند لحظه بعد در حالی که دارم به گوشیم خیره میشدم نخیر می نگریستم... خیره میشدم نخیر می نگریستم : هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهابابا : دِ !!!من: بابا دارم می خندم چرا انقدر بهم گیر میدی؟بابا: تو چرا اینجوری حرف میزنی ؟من : شما خب هی گیر مید

ادامه مطلب  

رنگ بابا  

در اینستا عکسی گذاشته بود.
کسی برایش هدیه‌ای آورده بود.
دو تا از چیزهایی که این روزها خیلی در فکر من است. یکی سی‌دی موسیقی‌ای که به شدت از شنیدنش لذت می‌برم و دوستش دارم و یکی هم کتابی که این روزها زیاد می‌خوانمش.
 
با خودم گفتم ما دو نفر هیچ ربطی به هم نداریم.
نه عقایدمان شبیه به هم است، نه خلقیاتمان، نه روحیاتمان، نه هیچ چیزمان! پس چرا اینقدر علایقمان مشترک است؟
 
تنها چیزی که به ذهنم رسید، رنگ مشترکی است که این روزها هردویمان با آن درگیریم

ادامه مطلب  

بارون و بابا...  

داره بارون میاد و تهران شدید بارونیه..
بارون شلاقی داره میباره و از صبح هم هوا ابری بودش..
صبح ها كه پامیشم اول از پنجره بیرونو نیگاه میكنم...ابری كه میشه دلم میگیره...
دلم ابریه مثل هوای تهران...
بابا رو همیشه توو محل با هوای ابری بارونی تصور میكردم...به بابا كه فكر میكنم با یه كت قهوه ای و شلوار مشكی تصورش میكنم كه بدو بدو میدوه و پایین كتش رو با دست گرفته...
بابام،پارسال یادته چقدر برامون انار گرفتی؟دیگه واسم انار نمیخری؟سمیرا انار دوست داره ها

ادامه مطلب  

شعر حضرت رقیه خاتون سلام الله  

چشمهای خرابه روشن شد،السلام علیک سر،بابا
 می پرد پلک زخمیم از شوق،ذوق کرده است این قدر بابا
در فضای سیاه دلتنگی،چشمهایم سفید شد از داغ
 سوختم،ساختم بدون تو،خشک شد چشم من به در بابا
این سفر را چگونه طی کردی؟،با شتاب آمدی تنت جا ماند
 گاه با پای نیزه می رفتی،گاه گاهی به پای سر بابا
از نگاهم گدازه می ریزد،اشک نه خون تازه می ریزد
 سینه آتشفشانی از داغ است،دخترت کوه خون جگر بابا
گوشه ی این قفس گرفتارم،شور پرواز در سرم دارم
 تکه ای آسمان اگر باشد

ادامه مطلب  

 

بابا داشت روزنامه میخوند
بچه گفت: بابا بیا بازی!
بابا که حوصله بازی نداشت
ی تیکه از روزنامه رو ک نقشه دنیا بود
رو تیکه تیکه کرد و گفت :
فرض کن این  پازله…! درستش کن!
 چند دقیقه بعد بچه درستش کرد
بابا، باتعجب پرسید:
توکه نقشه دنیا رو بلد نیستی چطور درستش کردی؟!
 بچه گفت: ادمای پشت روزنامه رو  درست کردم …
دنیا خودش درست شد
آدمای دنیا که درست بشن…
 دنیا هم درست میشه   …

ادامه مطلب  

تولد بابا...  

چند شب قبل تولد بابا بود... با خواهرا رفته بودیم خرید... برای باباهای ساده مثل بابای من امکان خرید زیادی وجود نداره. باباهایی که فقط یک ساعت دست میکنن و اهل تجمل نیستن. اهل کروت و انگشتر و دستمال کردن و پاپیون و دکمه یر آستین نیستن... اهل کلاه رسمی و کیف پول و ... که اصلا فکرش هم نکن...
انتخاب ها خیلی محدوده و وقتی محدودیت بیشتر میشه که بابای ساده، رسمی پوش هم باشه...
اول میخواستیم براش کت تک بخرم. مغازه ها را دونه دونه میرفتیم داخل و من هر بار سلیقه ی ب

ادامه مطلب  

 

بابا داشت روزنامه میخوند
بچه گفت: بابا بیا بازی!
بابا که حوصله بازی نداشت
ی تیکه از روزنامه رو ک نقشه دنیا بود
رو تیکه تیکه کرد و گفت :
فرض کن این  پازله…! درستش کن!
 چند دقیقه بعد بچه درستش کرد
بابا، باتعجب پرسید:
توکه نقشه دنیا رو بلد نیستی چطور درستش کردی؟!
 بچه گفت: ادمای پشت روزنامه رو  درست کردم …
دنیا خودش درست شد
آدمای دنیا که درست بشن…
 دنیا هم درست میشه   …
بله با درست شدن آدمها دنیا درست میشود...........

ادامه مطلب  

ای سرور لب تشنگان بابا حسین جان تشنه ام  

ای سرور لب تشنگان بابا حسین جان تشنه ام
رفته ز تن تاب و توان بابا حسین جان تشنه ام
*****
بابا لبانم از عطش در کام من خشکیده است
قلب علی اکبرت چون آهن تفتیده است
شوق ملاقات خدا بر جان من تابیده است
ای پیشوای عاشقان بابا حسین جان تشنه ام
*****
گرما و ثقل اسلحه بابا دهد آزار من
ایجاد کرده مانعی در صحنه ی پیکار من
ریزد گلاب از کاکلم بر چهره ی گلنار من
پژمرده شد این ارغوان بابا حسین جان تشنه ام
*****
از مرحمت دریاب این شیر شجاعت جوی را
با جرعه آبی تازه کن باز

ادامه مطلب  

تولد بابا بهنام  

سلام
چندوقتی بود که میخواستیم عمه رو دعوت کنیم و قرار شد بذاریم شب تولد بابا.
جمعه 26 شهریور تولد بود و ما شب جمعه مهمونی گرفتیم.
خیلی خوب بود و خوش گذشت.شما همش میگفتی پس چرا بادکنکک نیس مثل تولد من!
با مامان ایران رفتی بیرون وبرای بابا کادو خریدی.یه جوراب و یه جامدادی اردک!!!!!!!
میگیم جامدادی چرا؟میگی خودکار و کارتشو بذاره
کیک هم خودم پختم برای بابا و همه فکر کردن از بیرون گرفتم

ادامه مطلب  

بله ....  

بیچاره نویسنده...
می دانم برایت
نوشتن خیلی سخت است
هزار جور می شود گفت بله
اما فقط یک جور می نویسی بله
تو مجبوری طوری بنویسی که ما
همه فقط یک جورش را  بخوانیم
بله
نه نه نه نشد
بله
نه بابا یعنی
بله
چی چی رو بله منظورم اینه که
بله
ای بابا سختش نگیر دیگه همون
بله
یا شایدم ....

ادامه مطلب  

شبها  

بابا  ازت دلم گرفته...از تو هم دلگیرم...چرا وقتی رفتی که بهت نیاز داشتم..چرا توی بدترین روزهای زندگیم نیستی...من احساس امنیت نمیکنم..هیچکس نمیتونه مثل تو بهم حس امنیت بده....یکی هست  ..تو میشناسی..ولی...ولی بابا اونم انداختم تو دردسر....اونم خیلی خوبه..ولی اون حسی که تو بهم میدادی رو نمیتونم تز کسی بگیرم...تو فرق داشتی با کل دنیااا..چقدر دیر فهمیدم...چطور مبتونم جبران کنم.بابااااام خسته شدم چرا نمیای دنبالم...تورو خدا بیا قبل از این که دیر بشه....تو دختر

ادامه مطلب  

مدرسه بابا  

صب هلک و هلک رفتیم به سمت مدرسه. یهو وسط راه دیدیم داره برف میباره . جلو تر که رفتیم دیدیم همه جا سفید شده . زنگ زدم مدیر گفتم  مدرسه تعطیل آیا؟گف نه   . بازم رفتیم جلوتر . در دو قدمی مدرسه خانم مدیر زنگ زدن که مدرسه تعطیل شده و من از خواب صبحم جا موندم و تعطیلیم کوفت شد .و با بابا رفتم مدرسه ادنا . زنگ اول کلاس بابا رفتم خودم خوابم گرفت بچه ها رو نمیدونم :) 
بابا ب بچه ها گفت این معلم جدیده من میخوام برم. بچه ها گفتن نهههههه یکی از دخترا هم گریه کرد . ا

ادامه مطلب  

رقیه آن جا و رقیه این جا  

1400 سال پیش رقیه سه ساله و این روزها چقدر نام رقیه بین دخترای سرزمینم فراوان شده
آن جا رقیه تماشگر رزم پدر در میدان نبرد است
این جا رقیه کیلومترها با پدر فاصله دارد
آن جا رقیه با لبان تشنه پدر را همراهی می کند
این جا رقیه با ریختن آب پشت سر بابا او را بدرقه می کند
آن جا رقیه بعد بابا بر روی خارها می دوید
این جا همه بعد بابا آمدن برای دلداری رقیه
آن جا رقیه سر بابا به روی نی می دید
این جا رقیه را بردن گفتن بابا رفته سر
آن جا به رقیه طعنه زدن
این جا گف

ادامه مطلب  

1  

غولک عزیزم سلام
بابا غولکی..من تصمیم دارم که بزرگ بشم
بابا غولکی عزیزم..
من بزرگ شدم.درسته؟
و وقتی آدم بزرگ میشه..دیگه خجالت کشیدن چیز بی معنی ایه!
دیگه فکر کردن به اینکه اون آدمی که دیگران پی اش هستن هستم یا نه..چیز زشتیه!
مگه نه بابا غولکی؟
وقتی آدم بزرگ شده
دیگه اینکه پی یه آدم باشه که براش همه چیزو یوهویی درست کنه..کنارش باشه..کمکش کنه..بی معنیه!
چون خودش بزرگ شده و باید بتووووووونه از همه کاراش بربیاد!
آدمی که بزرگ شده..وقت کم نمیاره و انجام هی

ادامه مطلب  

یگانه گوهرم بابا سه ساله دخترم بابا  

یگانه گوهرم بابا           سه ساله دخترم بابا
ــــــــــــــــــــــــ
من اینجا آمدم تا خود،بگیری در برم بابا
ــــــــــــــــــــــــ
بیا ای نور چشمانم گل روی ترا بویم
در این کنج خرابه روی خود بگذار بر رویم
بیا تا گرد غم با اشک خود از صورتت شویم
رقیه جان که آید از تو، بوی مادرم بابا
ــــــــــــــــــــــــ
در این کنج خرابه دخترم ای نور چشمانم
تویی آخر عزیزی که نمایی جان به قربانم
زنم بوسه به رویت ای رقیه مونس جانم
تو خود هستی عزیز دل،

ادامه مطلب  

اسمت  

می ترسم اسمت را بیاورم پیش هیچ کس دیگر از تو نمی گویم خاطره هایت را تعریف نمی کنم در خودم فرو رفته ام دلم درد می کند سالهاست ای خدا چه قدر تو را دوست داشتم . بیست و نهم شد قرار است بیایی شرکت بابا .تو که مرا نمی خواهی چرا نمی رویََ؟ چرا مدام پیش بابا می روی و از من حرف می زنی؟ من نمی توانم به بابا جوابی بدهم چه بگویم بگویم دوستش دارم و من را نمی خواهد بگویم قبلا می گفت عاشق من است حالا فرق کرده؟ هرگز . نکن.اگر مرا دوست نداری برو . دیگر هم برنگرد تا خو

ادامه مطلب  

مامانم اسباب کشی کرد...  

سلام
بعد از مدت ها سلام....
از خبر های جدید بگم..
از قبول در کنکور..البته فعلا مجازی..با رتبه ی 34...شوهر عزیزم با رتبه ی 54..
از مامان بگم که دیروز اسباب کشی کرد...از دلتنگیم بگم....بگم کجارفت!!!رفت پیش خواهرا...جایی که بابا مدتها میخواست بره اما نمیرفت..مامان رفت...دلم گرفت..اما به صلاحش بوده که بره...کاش منم میرفتم..حالا فقط نزدیک باباجونمم...بابای گلم که زیر خروار خروار خاک ارامش پیدا کرده...چقدر دلم تنگه برای دسشتای قشنگش...برای صورت چروکیدش...برای چشمای ا

ادامه مطلب  

مهربانی بابا یاسر  

صدرای من
عزیز دلم. چهارشنبه پدرجون اومد خونه جدیدمون. ماپنج شنبه صبح که فسنجون درست کردم با پدرجون رفتیم باغ وحش و پارک ارم و تو ماشین برقی سوار شدی.حسابی بهت خوش گذشته بود. بابا جون یاسر روز برگزاری انتخابات به ستاد دایی محمد اومد و بعد از یکسال به خونه پدرجون و مادرجون اومد. شعار دادن تو منو کشته عزیزم... رفتیم با فامیلهای بابا پایین درب خونه بابل و تو مشت میکردی و می گفتی: مهندس حمایتت میکنیم.
جمعه بابا یاسر رفته بود پای صندوق کیاکلا. البته ر

ادامه مطلب  

روزت مبارک بابا  

بابای عزیزتر از جانم سلام..
از آسمان چه خبر؟
مهمانی خدا تمام نشد که برگردی؟
 
مرا ببخش که نیستم تا دستانت را به رسم ادب بر دیده بگذارم
 
مرا ببخش که بزرگ شدم 
که بدون تو دوام آوردم
 
بابای مهربانم
بعد از تو من دیگر زندگی نکردم
اگر نفسی مانده به اجبار است..
 
تو که رفتی دنیای مرا هم با خودت بردی
دنیای من مهربانی ات بود 
محبتت بود
 
خیلی دلم برایت تنگ شده بابا
کاش میشد یکبار دیگر ببینمت..
 
هیچکس محبت تو را به من نداشت تو مثل کوه پشتم بودی
تو که رفتی

ادامه مطلب  

 

آسون تر بود که گوشی رو برمیداشتم و شمارشو میگرفتم و بعد سلام احوال پرسیای بیخودی، چشامو محکم میبستم و یه دفعه میپرسیدم چرا بابا؟ چرا یه زن دیگه؟ آسون تر بود که تلفنی جواب این همه علامت سوال تو ذهنمو ازش میگرفتم.
:/
چی میگن به این اتفاق؟؟ زبونم بند اومده
همین الان شخص ثالث زنگ زد بهم. موجودی به نام زن بابا
 

ادامه مطلب  

 

      
 
به سراغ من اگر می آیید با یه سبد بزرگ میوه بیایید و دل ما شاد کنید ... :)
 
+ طعم پاییز و زمستون
+ با دستای یخ زده و کثیف از نارنگی هایی که بابا همین الان برات خریده  پوست بکنی و طعم خاصشو تا ته دلت حس کنی و ... :)
فک کنم دوس داشتن یه جورایی شبیه این طعم و این لحظه باشه :)
+ یا مث وقتی که بابا انار خریده باشه و نشسته باشین تو سرمای زمستون کنار بخاری ... تو انار دون کنی براشون و بابا انار رو آب بگیره براتون و حرف بزنین و خنده باشه رو لبتون ... سرخ باشه دل

ادامه مطلب  

33  

*من قبلا هم از انتظار حرف زده بودم ! دیگه نمی دونم چیکار کنم انتظارات ازم بره پایین ! بابا به من چه اخه ؟! ای بابا اگه گذاشتن مثل ادم زندگیمونو بکنیم ؟!
*خسته و کوفته میرسی خونه ؟!
بابا :علی ؛ توی اداره مشکلی داری ؟! 
من : کسی چیزی گفته ؟! اره خب پام درد میکنه ؛ همون مشکل همیشگی !!! کسی چیزی گفته ؟!
بابا : اینطوری استخدامت نمی کنن ! مهم نیست کی گفته فقط خواستم بدونی اینطوری استخدامت نمی کنن !
من : باشه ( توی دلم >>> کاش لااقل میپرسیدی وضع پات چطوره ؟! کاش لاا

ادامه مطلب  

کامی بابا کمکم کن  

یکی بود یکی نبود
پسر جان برو صابون بخر بیار.......
با با من صابون دوست ندارم..........شامپو بدن برات می خرم....................................
غلط کردی فقط صابون گلنار می خری می یاری............زندگی سخته.................فردا بزرگ شدی چطور می خوای  زندگی بچرخونی؟...................................
کامیار رفت.............گفت ..........یا ابلفضل رفت............................
گذشت............................اون طرفا گلنار پیدانشد............برگشت خونه..............
بابا گلنار تا دو تا چهار راه بالا و پایین نبود....................................
چی کا

ادامه مطلب  

کلاس اول دوازذه آبان  

همین دیروز یعنی دوازده آبان از روبروی کلاس اول مدرسه مان می گذشتم که دیدم صدایی می آید ... آب ....باد ..... باران.....بابا. دانش آموزان کلاس اول بعد ازچهل روز حرف زدن ، خط خطی کردن و نگاه به لوح ها و نوشتن سرمشقهایی از خطهای ایستاده و خمیده و شیبدار و خفته اینک اولین کلمات معنی دار را می آموزند:  آب..  بابا

ادامه مطلب  

ِیکشنبه 95/08/23  

پریشب خواب عجیبی دیدم .... جدیدا هر اتفاقی می افته بنظرم آشناست انگار قبلا خوابش دیدم ....و دیشب خوابم تعبیر شد پسر عموم مرد...
بابام با اون حالش....پسر عموم سالها بود مریض بود و خانواده اش با همه قطع ارتباط کرده بودند ماجرا طولانی و پیچیده است ...ولی پسر عموم بود یا بقول داداشی هم خونی ....خیلی سال پیش دیدمش باهاش خاطره ای هم که نداشتیم نمی دونم شاید بخاطر بابا ناراحت بودم دیشب حالم بابت این موضوع بد بود ....
داداشی بهم زنگ زد گفت که این اتفاق افتاده مر

ادامه مطلب  

 

خاطرات خاطرات اولین برف سال ۲ ، اذر ۱۳۹۵مامان داره از اتفاق صبح تعریف میکنه میگه خواستم برم نانوایی بابا گفت نه تو نرو خودم میرم خیلی برف اومده سور میخوری تعریف میکنه گیج شدم اخه تازه واسه نماز  بیدار شده بودم و برف ندیدم یعنی توی یساعت اونقد برف اومده که نشه رفت بیرونادامه میده فضولیم گل کرد رفتم یه سرک کشیدم ،تنها چیزی که دیدم اسفالت بود که سیاه میزد حالا بابا سوژه کرده بود میخندید که بابا سوژه جدیدتر داد گفت من برف رو درخت ها دیدم منظورم

ادامه مطلب  

خواب بابا  

بابایی...امروز اومدی به خوابم...بابایی دوست دارم.مثل خود ماه بودی.فرشته بودی بابایی.دوسم داشتی بابایی.نگام میکردی.کلا باهم بودیم.حرف زدیم.بابا....تو خواب گفتم بگو دوستت دارم .زود گفتی دوستت دارم....بابا دوست دارم.بابایی جونم دعام کن.بابایی جونم میدونم بهشتی هستی.بابایی دوسم داری.بابایی مراقب ما باش.مراقب مامان ومن و رض و کم و حس باش.بابایی ممنون که اوندی به خوابم فکر کنم برای اولین بار.ولی طولانی و خوب .گفتی دوسم داری.حواست کلا بمن بود .گریه میکر

ادامه مطلب  

976  

لباسای بابا بزرگ ُ دیشب مامان کبری قبلِ مشهد رفتنش داد به مامانم .. حتی نذاشت ما یه دست بزنیم به لباسا ، یعنی انقدر حساسه روشون ! به مامانم گفت اینارو بذار رو چشات ، توروخدا مواظبشون باش ، اشکای اون ، اشکای من ، اشکای مامان .. و لبخندِ بابا بزرگ ُ خدا ! 3>

ادامه مطلب  

دلتنگی‌های آبیِ گربه‌ای  

دلم برای بابا تنگ شده. وقتی به بابا فکر می‌کنم، حس می‌کنم قلبم دارد به در و دیوار کوبیده می‌شود. پنج ماه است که بابا را ندیدم. دلم برایش تنگ شده، خیلی زیاد. این روز‌ها مُدام آلبوم‌های قدیمی را ورق می‌زنم، لابلای عکس‌ها دنبال یک خاطره خوب می گردم. دنبالِ قوی‌ترین خاطره‌ی خوبی که با بابا دارم. اما هیچی پیدا نمی‌کنم. فقط چند خاطره‌ی کمرنگ. شش ساله بودم، داشتم نقاشی می‌کشیدم که یک دفعه سرم را بلند کردم و بابا را دیدم. بعد از چند ماه از ایتالی

ادامه مطلب  

 

F: Lawer:خاطرات خاطرات اولین برف سال ۲ اذر ۱۳۹۵مامان داره از اتفاق صبح تعریف میکنه میگه خواستم برم نون وایی بابا گفت نه تو نرو خودم میرم خیلی برف اومده سور میخوری تعریف میکنه گیج شدم اخه تازه واسه نماز تازه بیدار شده بودم و برف ندیدم یعنی توی یساعت اونقد برف اومده که نشه رفت بیرونادامه میده فضولیم گل کرد رفتم یه سرک کشیدم ،تنها چیزی که دیدم اسفالت بود که سیاه میزد حالا بابا سوژه کرده بود میخندید که بابا سوژه جدیدتر داد گفت من برف رو درخت ها دیدم

ادامه مطلب  

دختر  

 برای خواهر عزیزم ،نگار تولدت مبارک...
دختر ها خیلی عجیب اند. هیچ کس نمی تواند درکشان کند. فهمیدن دنیای یک دختر یعنی...
ته خواستن میشود دختر...
ته فهمیدن می شود دختر...
ته دلسوزی و محبت می شود دختر...
اما دختر چیست؟ جواب این سوال است که قند را توی دل آب می کند...
وگرنه مرد هم که می تواند مهربان و فهمیده و دلسوز و خواستنی باشد. دختر یعنی اینکه  از ریسک نترسی، یعنی دلت قرص است که همیشه وقت سقوط یکی مثل بابا دستت را می گیرد پس بی حراس به قمت نوک قله ای که بی

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1